تبلیغات
In the world of Gaming, Anime and Litreture with Falcon - بررسی بازی فرقۀ اسسین Assassin's Creed III

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر




Arcana Famiglia

ドットカレシ-We're 8bit Lovers!-

華ヤカ哉、我ガ一族 黄昏ポウラスタ

『マギ』公式サイト

TVアニメ「サーバント×サービス」公式サイト

テレビアニメ「ぎんぎつね」公式サイト

TVアニメ「銀の匙 Silver Spoon」公式サイト

黒子のバスケ アニメ公式サイト


بررسی بازی فرقۀ اسسین Assassin's Creed III
   سلام،
  مدتی میشه مطلب نذاشتم. سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم و داشتم این بازی رو هم بازی می کردم. به نظر من خوب بود. البته همونطور که در مجله ها خونده بودم خیلی باگ داشت ولی با آپدیت کردن درست میشه. خودم امتحان کردم و خیلی بهتر شد.


 
   اول از همه میرم سراغ داستان. چون خودم داستان رو خیلی دوست داشتم، سعی میکنم تقریبا کامل تعریفش کنم. همونطور که می دونید داستان اینبار دربارۀ یه پسر نیمه سرخپوست نیمه انگلیسیه به اسم "کانر" Conor . اما 3 سکانس از 12 سکانس بازی مربوط به پدرشه، مردی انگلیسی به نام "هیثام کنوی" Haytham Kenway. که من فکر کنم کامل انگلیسی نیست و حتما دورگه ست چون قیافه اش اصلا به انگلیسیها شباهت نداره!
   بازی از زمان حال شروع میشه که دزموند، پدرش، ربکا و شان به غاری در آمریکا میرن و به وسیلۀ "سیب" در غار رو باز می کنن و داخل میشن.  درون غار در دیگه ای وجود داره که فکر میکنن پشت این در دستگاهی هست که می تونه زمین رو از تششعات خورشیدی نجات بده. اسسینها باور دارن که کلید این در باید پیش هیثام یا کانر باشه.




    هیثام بعد از کشتن مردی در انگلستان و به دست آوردن کلید (که توی عکس بالا توی دستشه) ، به آمریکا میاد تا به دنبال جایی بگرده که کلید درشو باز میکنه.
   در آمریکا، هیثام با مردی به اسم "چارلز لی" (مرد پشتی در عکس پایین) ملاقات میکنه که افرادی رو که برای کارش لازم داره براش پیدا میکنه. افرادی که واقعا وجود داشتن، مثل بنجامین چرچ ، توماس هیکی (که توی عکس زیر داره با هیثام حرف میزنه)، ویلیام جانسون و ... . هیثام، تک تک با این افراد ملاقات میکنه و به هرکدوم کمک می کنه تا مشکلات کوچکشون رو حل کنن و بهش بپیوندن.



   هیثام با کمک افرادش، گروهی از سرخپوستها رو که زندانی شدن نجات میده تا بتونه اعتماد اونها رو جلب کنه و موفق هم میشه. هیثام چند بار دیگه به زنی سرخپوست به نام کانییه تیو  Kaniehtí:io کمک میکنه و در این بین رابطه ای عاطفی بینشون شکل می گیره.


   سرآخر تیو، هیثام رو به محلی میبره که برای مردمش مقدسه (همون غاری که دزموند واردش شد). اما کلید هیثام در اونجا رو باز نمیکنه. هیثام فکر می کنه شکست خورده اما از طرف مقامات بالا دستور میرسه که در آمریکا بمونه و به تحقیقاتش ادامه بده.
   در آخرین تکه از داستان هیثام با حقیقت شوک آوری روبرو میشیم. اسپویلر هیثام اسسین نیست بلکه یه تمپلاره!!!  اسپویلر تمام.
   از سکانس بعد داستان کانر شروع میشه که اسم اصلیش اینه : ردون هگه دون
Ratonhnhaké:ton
  تیو مادر کانره و اونو بین قبیلۀ خودش بزرگ کرده و از هیثام مخفیش کرده.


   کانر ابتدا پسربچه ایه باهوش که مثل جدش الطائر، قدرت "دید عقاب" رو داره و ازش توی بازی قایم موشک هم استفاده می کنه! در حین بازی، چند مرد سفید بهش حمله می کنن (افراد هیثام) و مکان قبیله اش رو ازش می پرسن. کانر چیزی نمیگه و اسم طرفش رو میپرسه تا بعدا بره اونو بکشه (بچه پررو) . طرف همون چارلز لی، دستیار پدرشه. چارلز، کانرو بیهوش میکنه و وقتی به هوش میاد و برمیگرده خونه، می بینه دهکده شون در آتش میسوزه. مادر کانر که زیر الوارها گیر افتاده، زنده میسوزه. و این بیشتر کانر رو ترقیب می کنه که حتما چارلز لی رو پیدا کنه و بکشه.



   بعد نوجوانی کانر رو می بینیم. کانر به عنوان یه بچه سرخپوست می تونه خوب شکار کنه و خودشو مخفی کنه، از تیر و کمان و تبر موهاکی برای مبارزه استفاده کنه، از درختها و صخره ها و در و دیوار بالا بره و اسب سواری کنه. روزی پیر دهکده، اونو صدا می کنه و از درون جعبه ای، یه توپ کوچک گرد (نمونه ای مثل "سیب" ) به دست کانر میدهو ناگهان "سیب" فعال میشه و "جونو" به کانر میگه باید به دنبال علامت اسسینها بگرده تا بتونه زمین رو نجات بده.
   پیر دهکده نشان اسسینها رو جایی دیده و کانر رو می فرسته اونجا. کانر در محل با پیرمردی سیاه پوست ملاقات می کنه به اسم "آشیل" که اول قبولش نداره اما بعد از کمکی که کانر بهش می کنه، آشیل قبول میکنه تعلیمش بده و اسم "کانر" رو براش انتخاب میکنه.


کانر بالغ و آشیل

  بعد از مدتی اونها با هم به بوستون میرن و کانر برای اولین بار پدرش رو از نزدیک می بینه. کانر اونو می شناسه اما هیثام هنوز نمیدونه پسری داره. در این زمان اولین جرقه های شورش مردم علیه دولت انگلستان اغاز شده بوده.
  کانر در بوستون از طریق آشیل با مردی به اسم "ساموئل آدامز" (شخصیت واقعی) آشنا میشه که یه سیاستمدار فیلسوف و طرفدار آزادی آمریکا از انگلستان بوده.



   آدامز راه های زیر زمینی بوستون به کانر نشون میده و اونو با چند نفر دیگه آشنا می کنه. ضمنا روشهای کم کردن شناخته شدن توسط مردم رو هم آدامز یاد کانر میده.
   خلاصه، چند سالی کانر سعی و تلاش میکنه تا هم جلوی تمپلارها رو بگیره و هم به آدامز کمک کنه. ناگهان روزی دوست دوران کودکی کانر میاد و ازش کمک می خواد. ظاهرا فردی به اسم ویلیام جانسون میخواد زمینهاشون رو بخره. ابتدا کانر با کمک آدامز و رفقاش راه کسب درآمد جانسون رو از بین میبره. (که همون از بین بردن چای وارداتی از انگلستان به آمریکا بوده و به "مهمانی چای" tea party معروفه) اما آشیل بهش میگه که باید اونو می کشت. پس از مدتی جانسون با پول برمیگرده. کانر تصمیم میگیره اینبار جانسون رو بکشه.



   کانر موفق میشه اما تعدادی از روسای سرخپوستها هم که حاضر که فروختن زمین نبودن توسط افراد جانسون به قتل میرسن. کانر در اینجا بیشتر با روشهای تمپلارها آشنا میشه و میفهمه اونها برای رسیدن به مقصدشون هر کاری میکنن. برای همین تصمیم می گیره دیگه برای کشتن اونها تردید نکنه.
   چند وقت بعد با تعمیر کشتی خرابه ای که مال اسسینها بوده، کانر دریانوردی یاد میگیره و از اینجا میتونه از راه دریا هم با کشتی خودش سفر کنه.



   با استفاده از کشتی و کمک بیشتر به آزادی خواهان، کانر با "جورج واشنگتون" هم آشنا میشه. آدامز اون رو با خودش به جلسه ای میبره که واشنگتون در حال سخنرانیه و در این جلسه، کانر دشمن قسم خورده اش چارلز لی رو می بینه. آدامز نمیذاره کانر با لی درگیر بشه و به جاش اونو به واشنگتون معرفی میکنه.



   بعد از مدتی، کانر می فهمه تمپلارها قصد از میان برداشتن واشنگتون رو دارن. پس از انجام خیلی کارها برای نجات واشنگتون، کانر تصمیم می گیره به خود واشنگتون هم دربارۀ نقشۀ تمپلارها بگه. از اینجا واشنگتون شخصا با کانر ملاقات می کنه و ازش کمکهایی میخواد. کانر هر کاری بتونه می کنه اما آخر سر می فهمه که واشنگتون هم داره ازش استفاده می کنه و دستور حمله به سرخپوستها رو داده ( این رویداد به Sullivan Expedition معروفه که در طی اون تعداد خیلی زیادی از سرخپوستها توسط افراد واشنگتون کشته و زندانی شدن)



   کانر هر طور شده جلوی حمله به دهکدۀ خودش رو می گیره، اما می بینه افراد دهکده مخصوصا دوست خودش توسط چارلز لی علیهش شورونده شدن. کانر سعی میکنه دیگه کاری با آزادی خواهان نداشته باشه اما وقتی دنبال چارلز لی میگرده دوباره اونو در ارتش واشنگتون پیدا میکنه. لی در طول یه نبرد به واشنگتون خیانت میکنه اما افرادش توسط کانر نجات پیدا میکنن. کانر به واشنگتون هشدار میده که بهتره لی اعدام بشه و اگه واشنگتون اینکارو نکنه، کانر خودش لی رو میکشه. ضمنا بهش میگه که :"این آخرین پیروزیی بود که من بهت تقدیم میکنم."
  پس از مدتی خبر میرسه که واشنگتون لی رو بخشیده، برای همین کانر باز دست به کار میشه. بعد از کلی دردسر و مجروح شدن شدید، کانر بالاخره موفق میشه لی رو از پا دربیاره و کلید رو ازش بگیره. کانر فکر میکنه کار اصلیش تموم شده ولی وقتی به دهکده برمی گرده می بینه همه رفتن. فقط جعبۀ "سیب" رو پیدا میکنه و اینبار جونو بهش میگه اون کلید رو جایی مخفی کنه که هیچ کس ندونه کجاست و پیداش نکنه. کانر کلید رو در قبر آشیل چال میکنه...
   دزموند محل کلید رو پیدا کرده! همگی با هم به دنبال کلید میرن و با به دست آوردن اون در آخر رو در غار باز می کنن و ...
   سعی کردم داستان رو بدون اسپویلر تعریف کنم. حالا بریم سراغ بررسی بازی. بازی کلا مشکل زیاد داره و طول می کشه تا بهش عادت کنی. تا بخوای عادت کنی کلی حرص می خوری اما وقتی عادت کردی برات راحت میشه.



   کانر سلاحهای جالب و متنوعی داره که تعدادشون از مال هیثام خیلی بیشتره. البته تعویض سلاح در حین جنگ خیلی طول می کشه و بهترین سلاح اصلی موقع جنگ همون تبر موهاکی یا خنجره. از تفنگ هم کلا بیشتر از 1 بار نمیشه در جنگیدن استفاده کرد چون پر کردن دوباره اش خیلی طول می کشه. تفنگ برای assassinate کردن هم سلاح مناسبی نیست چون سر و صدا داره و همه رو خبر می کنه. برای اینکار میشه از تیر و کمان و یا بهتر از اون از دارت طنابدار استفاده کرد. راستش این دارت بهترین سلاح جانبی کانره که همه جا میشه ازش بهره برد. هم توی جنگیدن علیه تعداد زیادی دشمن، هم برای شکار و هم برای کشتن نامحسوس دشمن.



   البته اگه بخوای از نزدیک دشمن رو ناکار کنی، همون تیغ مخفی مخصوص اسسینها و یا تبر هم سلاح خوبیه. ضمنا تیغ مخفی ارتقا پیدا کرده و به راحتی از جاش در میاد و میشه ازش به عنوان چاقو استفاده کرد.


 

   سیستم کمبوها و دفاع یه کم سخته. هوش دشمنها بیشتر شده برای همین اگه بخوای الکی کمبو بزنی، کانر -یا هیثام- زود کشته میشه و بازی خیلی به نظر سخت میاد. بهترین راه اینه که از دفاع استفاده کنی و بعد یا طرف رو خلع سلاح کنی، یا سریع بکشی و یا بزنیش زمین. بسته به نوع دشمن، نوع کاری که به عنوان ضد حمله استفاده میکنی فرق داره که با پیشروی در بازی و شناخت دشمن، باهاش آشنا میشی.
   سیستم جنگ کلا سخت تر از قبل شده. اما کشتن دو تایی دشمن در حین جنگیدن، استفاده از سلاح خود دشمنها برای کشتنشون و استفاده از عوامل محیطی برای از بین بردنشون، سیستم جدید و خیلی جذابیه. توی تبلیغات بازی هم خیلی به این نکته ها اشاره شده بود.



   اگر کمی به سیستم جنگ عادت کنی، می بینی که کانر خیلی سریع عکس العمل نشون میده و راحت دشمن رو از بین میبره. کانر کلا حرکات خیلی نرم و روانی داره، خیلی سریعتر از پدرش حرکت میکنه و نرم تر هم می جنگه. مثلا یه سری کاغذ مربوط به کتابی رو که باد برده، قابل جمع کردن هستن. این کاغذ ها با نزدیک شدن شخصیت بهشون دوباره حرکت می کنن و شخصیت باید دنبالشون بدوه تا اونها رو بگیره. کانر اینکارو خیلی راحت تر از هیثام انجام میده.
   کانر حتی از اتزیو هم خیلی نرم تر حرکت می کنه. مخصوصا اینکه تقریبا از همه جا بالا میره و میشه گفت هیچ چیزی جلودارش نیست. دزموند هم این کارهای جدید رو از کانر یاد می گیره و راحت تر از موانع عبور میکنه. مثلا حین راه رفتن روی شاخۀ درخت، وقتی به تنه میرسه راحت اونو می گیره و دور میزنه و به شاخه در سمت دیگه میره. یا اینکه در زاویۀ هفتی بین شاخه ها می ایسته.



   سیستم تغییر آب و هوا و فصل و همچنین تبدیل شب و روز خیلی جالب و دقیق کار شده. تمام ساعات روز از اول صبح تا طلوع خورشید و ... خیلی خوب کار شده.
   جنگ دریایی هم به غیر از 2-3 بار، کاملا اختیاریه. اما سیستم جالبی داره و تجربۀ جدید و جذابیه. کانر لباس کاپیتان کشتی می پوشه و میشه ناخدای کشتی. روی کشتی هم باید کشتی رو هدایت کنی، هم دستور بدی بادبانها کم و زیاد بشن. در هنگام جنگیدن با کشتیهای دیگه که باید غیر از اینها، 2 کار دیگه هم انجام بدی. هم حواست به آتش توپ دشمن باشه و هم خودت در زمان مناسب دستور آتش بدی.



   سیستم شکار خیلی جالب و هیجان انگیزه. انواع و اقسام حیوانات وجود دارن که کانر با شکار اونها می تونه از پوست و گوشت و استخوان و ... اونها استفاده کنه. کانر هم می تونه اینها رو بفروشه و هم با پیدا کردن استاد کار مناسب، ازشون چیزهای مختلف برای خودش یا باز برای فروش بسازه.
   کانر 3 روش برای شکار داره. شکار با تیر و کمان یا دارت که روش مستقیمه، از طریق گذاشتن طعمه و بعد کشتن مسقیم حیوان با چاقو یا تبر و دام گذاری. فکر کنم ام از همه سخت تر باشه چون باید بعدا برگردی و سر بزنی که آیا چیزی گیر افتاده یا نه.
   البته حیوانهای وحشی خودشون به کانر حمله می کنن و باید یه جورایی باهاشون بجنگی!



   گرافیک بازی خوبه. بعضی جاها خیلی خوبه و بعضی جاها معمولیه، ولی کلا خوبه. نقشه نسبت به بازی قبلی بزرگتره. مخصوصا نقشۀ جنگل. صدا گذاری و موسیقی هم خیلی خوب انجام شده. موسیقی زیبایی که هنگام synchronize پخش میشه با طبیعت بکر و زیبای جنگلها و و کوه های قارۀ آمریکا خیلی همخوانی داره. وقتی کانر روی شاخه ای بلند که یه "نقطآ دیده" نشسته و اطراف رو نگاه می کنه، واقعا منظرۀ جذاب و زیبایی جلوی روی بازیباز قرار داره.
  اما این نقاط دید مشکلاتی هم دارن، مخصوصا داخل جنگل. کلا تعدادشون کمه و همه جا رو پوشش نمیدن. برای همین در شهرها گوشه کنار مخفی می مونه تا کانر شخصا بهشون سر بزنه. در جنگل وضع بدتره. تقریبا نصف جنگل - حتی شاید بیشتر - بعد از آزاد کردن تمام نقاط دید، هنوز نقشه نداره. ضمنا چند تا از نقاط دید درون جنگل درخت هستن که همگی عین هم هستن!
   دکمۀ synch هم عوض شده و تبدیل شده به دکمۀ پایین رفتن - دکمه o در xbox - و باید مواظب باشی اشتباهی کانر پایین نره. ضمنا کانر و هیثام هنگام synch می ایستن که گاهی خوب و گاهی مسخره است چون مثلا یه پاشون کامل روی هواست. یا گاهی فقط روی پنجۀ یه پا ایستادن.



   دید عقاب کانر تقریبا بلااستفاده شده و فقط حدوود 3-4 بار در داستان ازش استفاده میشه.
   منوی بازی و منوی نقشه هم خیلی تغییر کرده و خیلی سخت شده. من که خودم تا وسط بازی نمی دونستم باید کجا برم تا کاری که می خوام رو انجام بدم.
   کلا درجۀ سختی بازی یکدفعه بالا رفته. مخصوصا برای کسانی که اولین باره این سری رو امتحان می کنن، خیلی سخت و گاهی اعصاب خرد کن خواهد بود. مثلا سیستم باز کردن قفلها که کلا مشکل داره و معمولا وسط کار بدون اینکه دستت رو از روی دکمه برداری، خود به خود ول میشه و باید از اول شروع کنی. یا مثلا تفنگ ها. چون فقط تفنگ سر پر رایج در دسترسه، بی استفاده ست، چون از تفنگ اتزیو که مال 300 سال پیش بود هم کندتره! (البته باید در نظر بگیریم که اونو الطائر طراحی و لئوناردو داوینچی ساخته بود)
    داستان هیثام هم یه کم زیادی طولانیه و آدم خسته میشه (یک چهارم سکانسها مربوط به اونه) و تازه وقتی به کانر میرسی فکر کنم تا 2  سکانس اون هنوز بچه ست.



    همونطور که گفتم بازی مشکل زیاد داره ولی اگر از شخصیتها خوشت بیاد و یه کم تحمل داشته باشی تا عادت کنی، بازی خوبیه.
در این قسمت اسپویلر وجود داره

   من فکر می کنم دلیل اینکه این بازی زیاد با استقبال روبرو نشد، شخصیت اصلیش یعنی کانر بود. البته من خودم خیلی کانر رو دوست داشتم، بیشتر از اتزیو. ولی می دونم بیشتر بازیبازها شخصیتهایی مثل اتزیو رو ترجیح میدن. اتزیو جوانی بود پولدار، تحصیل کرده از یه خانوادۀ سطح بالا. خودش هم خیلی شوخ طبع، تیز و باهوش، آشنا به سیاست و کمی عاشق پیشه و رمانتیک بود. اما کانر پسریه ساده و بی شیله پیله که توی یه قبیلۀ سرخپوست بزرگ شده. اون از شرارت اروپایی ها و سیاستشون هیچی نمی دونه. حتی چیزهایی که آشیل به عنوان استادش یادش میده کافی نیست و طول می کشه تا کانر خودش با وجودش حرفهای آشیل رو درک کنه. چون کانر هیچ گونه پیش زمینه ای نداشته و چیزی از پیشینه و دلیل وجودی اسسینها نمی دونسته.
   در خیلی جاها کانر با آشیل سر نحوۀ انجام عملیات و کمک به آزادیخواهان جر و بحث میکنه. حتی گاهی با هم دعواشون میشه. پس از مدتی آشیل از بحث و جدل دست برمیداره و میذاره کانر خودش عاقبت تصمیماتش رو ببینه و آخر سر کانر به حرف آشیل میرسه.
   کانر که در ابتدا به خاطر مرگ مادرش، هیثام رو مقصر میدونه - چون چارلز لی و بقیه افراد زیر دست هیثام بودن - بعد از صحبت رو در رو با پدرش و انجام عملیاتی با او، می خواد با تمپلارها صلح کنه. چون هیثام، رئیس تمپلارهای آمریکا، مردیه با کاریزما و جذاب و زبانی رسا و ضمنا پدرش هم هست! اون دوباره با هیثام کاری رو انجام میده ولی بعدا وقتی قضیۀ دستور حمله  به دهکده اش توسط واشنگتون رو از پدرش می شنوه، میفهمه که پدرش هم قبلا از این قضیه خبر داشته ولی تا اینجا چیزی نگفته. کانر حس می کنه بهش خیانت شده - از هر دو طرف - و می فهمه اروپایی ها کلا چه جور آدمهایی هستن.
   کانر از بعد از این قضیه کمتر به آزادیخواهان کمک می کنه. اما قبلش هم مطمئن نبود که در این کشوری که داره به آزادیش کمک می کنه آیا جایی برای اون و مردمش وجود داره؟ خود کانر در جایی میگه :" اونها برای آزادی می جنگن ولی این آزادی فقط برای افراد سفید و کسانیه که زمین و پول داشته باشن."  یا این جمله که :" نمی دونم توی این کشوری که میسازن جایی برای من و "ساری" (بردۀ ساموئل آدامز) وجود داره؟"
   در آخر بازی هم وقتی کشتیهای انگلیسیها از آمریکا میرن و مردم با خوشحالی آزادی رو جشن می گیرن و هورا می کشن، کانر به سمت دیگۀ بندر نگاه می کنه و می بینه چند نفر سفید پوست، عده ای سیاه پوست بیچاره رو به عنوان برده برای فروش گذاشتن! کانر آهی می کشه و نگاهی از روی انزجار میکنه.
   بعد از این کانر باز به دهکده برمیگرده و مردی رو می بینه که آتشی روشن کرده و کانرو دعوت به غذا میکنه. مرد میگه:" دنبال کسی نگرد همه رفتن." و اضافه می کنه:" به زور فرستاده شدن چون دولت جدید زمین رو برای فروش گذاشته! دولت نمیتونه فعلا از مردم مالیات بگیره و پول هم در بساط نداره چون دیگه کمک از انگلستان نمیاد. برای همین باید زمینها رو به کسی که پولداره بفروشه تا بتونه خرجش رو تامین کنه."
   کانر می دونه هنوز راه خیلی طولانی در پیش داره و اینکه نتونسته مردمش رو نجات بده. اما اون تلاشش رو کرده. اون به بقیه هم خیلی کمک کرده. در زمینهایی که اطراف ساختمان مقر اسسینهاست، عده ای از مهاجرین رو جای داده و اونجا رو تبدیل به دهکده کرده اما برای مردم خودش نتونسته کار زیادی انجام بده.
   کانر کلا خیلی بچه مثبته. در قبال کمک به مردم هیچی نمی خواد و برای امرار معاش جنس شکار می فروشه یا از مردم دهکده جنس میخره و به مغازه های شهرهای دیگه - مثل بوستون و نیویورک - می فروشه. برای همین معمولا در مضیغه ست (یا بهتر بگم بازیباز در مضیغه ست). در حالی که اتزیو خیلی راحت با خرید یکی دو تا ملک و مغازه کلی ازشون پول در میاورد!
   ضمنا من حس میکنم این بازی هم داره به سمتی میره که ایده و عقیدۀ علم گراها یا همون Scientologists رو تایید کنه. یعنی تمدن و گروهی قبل از ما، ادمها رو ساختن - یعنی ما رو - و بعد رفتن تا خودمون پیشرفت کنیم! اگه اینطور باشه - تقریبا مثل mass effect - خیلی مسخره ست. ولی هنوز چیزی قطعی نیست. چون هنوز معلوم نشده جونو و مینروا واقعا کی هستن و چه جور موجوداتی بودن. باید صبر کرد و دید!

اسپویلر تمام شد



   چند تا بستۀ الحاقی هم برای این بازی روانۀ بازار شده که اسم یکیش هست : "حکومت استبدادی شاه واشنگتون" The Tyranny of King Washington و در سه اپیزود پخش شده.
   داستانش اینه که واشنگتون در یکی از جنگهاش یه "سیب" به دستش می افته و به کانر نشونش میده. با قدرت سیب اونها به آینده ای متفاوت میرن که در اونجا واشنگتون به جای رئیس جمهور تبدیل شده به شاه واشنگتون و کانر هم علیهش می جنگه.


اگه روی عکس کلیک کنید ورژن بزرگ رو می بینید.


   امیدوارم خوشتون اومده باشه. منتظر بازی بعدی باشید. نظر هم یادتون نره.





کلمات کلیدی : Assassins Creed , UBISOFT , Conor ,
نویسنده : Kaminari Kage تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1392 موضوع : Game بازی نظرات ()

週刊添い寝CDサイトへ

アルカナ・ファミリア2

.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به In the world of Gaming, Anime and Litreture with Falcon می باشد.